نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢۸ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
قدرت
اتفاقاً میز را حرکت داد، نمى دانم چطور اما میز را حرکت داد. مى گفت متمرکز مى شود روى میز، روى ماهیت میز؛ یکى مى شود با میز و آن وقت، در واقع، خودش را حرکت مى دهد. همه مى دانستیم که حرکت دادن یک قاشق یا یک بشقاب، براى خودش تفریحى قابل قبول است اما جنباندن میز./. اخطار کردیم. گفتیم که نمى شود تحمل کرد. چطور مى شود به کسى اعتماد کرد که مى تواند میز سرامیکى ۲۰۰ کیلویى را، فقط با اشاره چشم تکان دهد اگر فردا- پس فردا موفق مى شد یک هواپیما را بالاى سر ما بجنباند و کل محله را توى آتش بسوزاند، چه همه ما، بیشتر از ۱۸- 17 سال نداشتیم. به قول دبیر ریاضى مان، آینده داشتیم و نمى خواستیم با رفاقت با چنین آدمى، خرابش کنیم. دو تا پیشنهاد دادیم: اول این که از قدرت اش در امتحانات آخر سال استفاده کند و جواب ها را به ما برساند؛ و دوم، قسم بخورد تا بیست سال آینده با نگاهش، چیزى سنگین تر از یک سکه ۲۵ تومانى را از جایش تکان ندهد. پسر مغرورى بود که پیشنهادهاى سازنده را قبول نمى کرد؛ با این همه در این مورد خاص، دو پیشنهاد داد: اول این که به ما هم یاد بدهد چطور اشیا را حرکت دهیم؛ و دوم، قدرت درک آنى متون درسى را به ما ببخشد.
باید قبول کرد که دو پیشنهادش وسوسه انگیز بود. مشورت کردیم و پس از صحبت هاى مفصل و طرح ادله و غیره، بعد از پنج دقیقه[!] پیشنهادهایش را پذیرفتیم. از آن روز تا امتحانات پایان سال، دو ماه فاصله بود. بلافاصله شروع کردیم به تمرین؛ بعد از پانزده روز توانستیم یک پر را از جایش بلند کنیم و البته تمام فرمول هاى درس مثلثات را با یک نگاه حفظ کنیم. در پانزده روز دوم، قاشق هاى سوپ خورى، بدون دخالت دست مان در بشقاب سوپ، پر مى شدند و بالا مى آمدند و سوپ را در دهان مان خالى مى کردند و البته مى توانستیم ساعت ها درباره فرمول هاى سه گانه نیوتن از منظر فیزیک نو صحبت کنیم. درباره یک ماه بعد چیزى نمى گویم. بچه ها شروع کردند به عبور از قوانین و شهر به هم ریخت. اتومبیل ها در هوا حرکت مى کردند و هواپیماها در بزرگراه ها مى راندند. آن وقت بود که «او» از شهر رفت. انگار شیطان به شهر آمده بود تا همه چیز را ویران کند. نفهمیدیم چطور آمد، چرا آمد. حتى خانواده اش هم مثل قطره آبى که روى آسفالت جوش آمده ظهر تابستان ناپدید شود، ناپدید شدند؛ و ما، با قدرت مان تنها ماندیم؛ و فراموش کردیم که چطور مى شود مثل انسانى عادى زندگى کرد.